close
تبلیغات در اینترنت
داستان ساب زیرو مورتال کمبت اتحاد تندرا قسمت اول سرگردان در دنیای غریب


 

سلام من کوای لیانگ هستم ملقب به ساب زیرو و این جا سرزمین مورتال کمبت هستش جایی که

تمام مبارزان باهم می جنگند و دیگری دیگری را می کشد

داستانی که برایتان تعریف می کنم به زمان اتحادی بزرگ بر می گردد اتحاد تندرا یک زمانی من ملقب

به همچین لقبی بودم اما به فرد شایسته تری تعلق گرفت بگزریم داستان بعد از چند روز بعد از اینکه من

سونیک رو در یک کوه یخی نجات دادم شروع می شود روزی که همه ما با یک دشمن بزرگ جنگیدیم من 

خودم رو یک جنگاور بزرگ می دیدم اما حال دیگه احساس موجود بی ارزش رو دارم صبح شد و من برای

تمرین روزانم آماده شدم بلکه کمی خودم رو گرم کنم 😆 بعد رفتم دنبال رئیسم یعنی قاسم اون فرد بسیار

اوضی اما خوبی بود که در فنون روح افزاری و جادوگری و حیله گری استاد بود من که باورم نمی شه که 

دارم برای یه اوضی خوب کار می کنم 😞 الان باسه هر کسی توضیح دادم بهم هرهر خندید البته چاره ای هم

نداشتم چون آخرین جایی که کار کردم کارخانه شمع سازی بود اونم به خواطره این بود که رئیسش مهربون بود

و چون که پیر بود زود رحلت کرد بعد پسره اوضیش با اردنگی من رو بیرون کردن یعنی اگه کار کونان اونجا جلوم

رو نمی گرفتند می کشتمش  خوش بختانه با آتیش زدن کار خونه دلم خونک شد 😄 اما هنوز هم کار نداشتم و حسابی

بی پول بودم ۱۰۰ بار به تیلز گفتم دستگاه کوفتیت رو چک کن نکرد به جاییه اینکه به دنیایه مورتال کمبت برم به دنیایه

انسان ها رفتم هیچ جایی به خواطره این که من خارپشت بودم و مبارز نینجا بودم قبولم نمی کرد 😔 به جز باغ وحش 😡

کم کم داشتم نا امیدمی شدم تا این که پوریا رو پیدا کردم که خوش بختانه بهم جایه خواب و غذا رایگان داد 😊 البته

به جز من افراده دیگری هم بودند که قدرت داشتن و از دنیای دیگری برای کمک اومده بودن باور کنید یا نه خونه نبود که هیچ کاروان

سرا بود خلاصه دو نفر یک روز اومدن پیشم اون دو نفر دو مبارز بودن یکی شون اسمش قاسم بود اون یکی هم نوچه ۶ سالش به اسم

سجاد به کوچه خونه پوریا رسیدن

قاسم : اینجاست !؟ 😈

سجاد: اره بفرماید میل کنید 😚

قاسم : منظورم اونی که تو دستت نیست احمق 😡

سجاد : ببخشید قربان منظورتان چی بود 😓

قاسم : همون جایی که دنبالشیم 😡

سجاد : اره فک کنم رسیدیم 😮

قاسم : خوبه سریع زنگ بزن کارداریم 😌

سجاد : من خجالتیم نمی شه تو بزنی 😆

قاسم : گوه نخور بزن 😠 (کلا آدم اوضی هستش)

سجاد : چشم 🤐 (0_0)

زنگو زدن در بازی کردن

امیر : سلام شما هم کاروان هستید 

قاسم : نه ما راه درازی برای دیدن یک نفر اومدیم

سجاد : این فرد خیلی خیلی مهم است 😮

امیر : خوب به من چه😒 ما دیگه مسافر راه نمی دیم به خدا دیگه جا نداریم 😭

سجاد : گریه نکن اوضی که زندگی گشنقه😊

امیر : چی گفتی 😠😠😠😠😠😠😠😠😠

سجاد : اما قاسم برای من همین رو می خونه 😨

قاسم : خفه شو 🙂 (اروم گفت)

امیر : تو با این بچه چه مشکلی داری 😕

قاسم : نوکرمه دوست دارم 😋

امیر : سریع حرفت رو بزن برو 😡

قاسم : ما باسه یک جنگاور بزرگ آمده ایم

امیر : نارنیا بیا

قاسم : منظورم یکی دیگه هستش

امیر : اریک بیا

قاسم : نه

امیر : دیوید بیا

قاسم : نه

امیر : واری بیا

قاسم : نه

امیر : اریک بیا

قاسم : نه !!!

امیر : من یا پوریا نیستیم !

قاسم : نه😠

امیر : اها بیا لالای لای

قاسم : بیام پس گردنی بزنم 😡

امیر : اصلا همه بیاید !

همه اومدن 😆 تقریبا 49 +1 جلوی در اومدن 😐

پوریا : امیر اینا کی هستن

امیر : میگن برای یک جنگاور اومدن

پوریا چشش به سجاد افتاد

پوریا : سلام کوچولو بیسکویت می خوری 😊

سجاد : آخ جون بیسکویت 😄

قاسم : نه ممنون ما باسه یک جنگاور بزرگ و شجاع اومدیم

پوریا : کی ؟

قاسم : SUB ZERO

پوریا : فارسی پیلیز

قاسم : کدوم از شما ها ساب زیرو هستید

ناگهان یک فرد از میان اون جمع بیرون آمد

؟ : ساب زیرو منم

قاسم : سلام دوست قدیمی

ساب زیرو : قاسم !

قاسم : امید وارم بابت اون اتفاق زیاد ازم ناراحت نباشی

ساب زیرو : حرفشم نزن بیا تو باهم حرف می زنیم

همگی رفتیم تو امیر هم با اخم رفت

قاسم در حالی که رو مبل نشسته بود گفت : ساب زیرو

ساب زیرو : جان ؟ 

قاسم : جان دلت چرا رو زمین نشستی ؟

ساب زیرو : چون همگی مبل ها را اشغال کردند و در حال تماشا تلویزیون هستن

قاسم : خوب زود تر می گفتی😎

قاسم با کمک روح افزاری همه رو به طرف اتاق هایشان پرتاب کرد

قاسم : می تونی بشینی

ساب زیرو : چه جالب

قاسم : چه جالب کوفت بگیر بتمرگ

سجاد : با استاد ساب زیرو درست صحبت کن 😘

ساب زیرو : لطف داری سجاد اما من هنوز استاد نشدم

قاسم : راست میگه بیشعور پا برهنه وسط صحبت نپر 😡

سجاد : ببخشید 🤐

ساب زیرو : خوب قاسم تعریف کن باسه چی اومدی این جا چرا به من احتیاج داری ؟

قاسم : برای دیدن دوست قدیمی و به آلاوه دنیایه مورتال کمبت تحدید جدی گرفته

ساب زیرو : چه تهدیدی ؟

قاسم : اون پیشگویی رو یادته 

ساب زیرو: همونی که زود تر از بقیه اتفاق می افته ؟

قاسم : درسته و من با دنبال کردن ستاره ها و روح افزاری فهمیدم که تاریخش همین امسال هستش

ساب زیرو : خوب و تو چی تو اون سرته

سجاد : کوفت 😋

قاسم : گفتم خفه شو

سجاد: ببخشید 😶

ساب زیرو : می گفتی

قاسم : درسته تبق گفته پیش گویی فردی به نام تندرا با یه اهریمن خیلی بزرک که در حال نابودی دنیا هست مبارزه می کنه

ساب زیرو : خوب؟...

قاسم : نفهمیدی اگه اون فرد تو با شی می دونی چی میشه دنیا هر چیزی بدون سوال بهمون می ده و تو یکی از بزرگ ترین

مبارز ها می شی

 ساب زیرو : خوب گوش کن بهت چی می گم قاسم من دیگه تندرا نیستم و هیچ وقت نخواهم شد اگه هم قرار به من هم افتخار کنند

باید به لقبی که هستم افتخار کنند

قاسم : این حرف آخرته ؟

ساب زیرو : حرف اول و آخرمه

قاسم : بی خیال ساب زیرو مگه تو دنبال این نیستی که دوباره مبارزه کنی

ساب زیرو : بیشتر از هر چیز

قاسم : خوب من یه پیشنهاد خوب دارم به گروه من بیا حسابی قوی می شیم و با اهریمن هم می جنگیم

سجاد : راست میگه تازاشم گروه ما بدون تو مثل قبلش نیست 😊منم دلم برات تنگ شده🙁

ساب زیرو : می دونم سجاد پیش نهاد وسوسه کننده ی هستش اما نمی دونم گروه پوریا بدون من هم پا برخاست

پوریا : ساب زیرو نگران نباش به نظرم بهتره بری

واری : اره ساب زیرو این جا زیاد اتفاق خاصی نمی افته

اریک : راست می گه بابا میری تجربه به دست می یاری حال حوات هم عوض

دیوید : ساب زیرو داری میری نامه یادت نره ها

با همراه چند نفره دیگه که پیشنهاد مثبت دادن

ساب زیرو : خیله خوب بچه ها مثله این که باید وارد یه ماجرایی دیگه بشم

نارنیا : سابی بازیت بد جوری به راه ها

ساب زیرو: 0_0 تا حالا بهم نگفتی باشه

قاسم : خوب ساب زیرو میای

ساب زیرو : اگه با سجاد درست حرف بزنی باشه

سجاد :اره 😊

قاسم : هی سیع می کنم

و این شد که ساب زیرو خودش رو وارد ماجرایی جدید و خطر ناکی کرد مجرایی که اسمش اتحاد تندرا هستش

نا گران ساب زیرو گفت

هی امیر

امیر : جان ؟

ساب زیرو : جان دلت چرا همه رو صدا کردی پشت در اما من رو نه

امیر :😧

ساب زیرو : 😡

پوریا :👽

نارنیا : 👾

کارگردان:🤓

قاسم:0_0

بتمن:🙃

مدیرامل سایپا : 😜

 

 

 

پایان قسمت اول دوستان همگی در قسمت بعدی هستیم ثبت نام کنید و بدونید که هنوز هم دیر نشده حتی اگه کاربر سایتم نشدید

هم می تونید بیاید نگران نباشید حالا حالا ها هم وقت داریم فرم ثبت نام را پرکنید از همه استقبال می شود و از الان هم می گم لطفاً نظر بدید

لطفا هم ما را هم همایت کنید و به بقیه بگید به وبلاگ ماهم سر بزنن

ادامه داستان بالای ۱۰ نظر

بخش نظرات براي پاسخ به سوالات و يا اظهار نظرات و حمايت هاي شما در مورد مطلب جاري است.
پس به همين دليل ازتون ممنون ميشيم که سوالات غيرمرتبط با اين مطلب را در انجمن هاي سايت مطرح کنيد . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .

شما نيز نظري براي اين مطلب ارسال نماييد:


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی